تبليغاتX
‹‹ از دل تا قلم ››
درباره کارگاه طراحی قالب
لطفا چند لحضه صبر کنید ...
سنگسار نوجوانان در کردستان عراق
 

سنگسار نوجوانان در کردستان عراق

 

در ٧ آوریل٢٠٠٧ دعا خلیل اسود ١٧ ساله در شهر بشیقه در کردستان عراق سنگسار شد. او به یک خانواده یزیدیها تعلق داشت و عقدش را با پسرعویش در آسمانها بسته بودند. اما او به مرد دیگری دل بست که عرب مسلمان بود. وقتی رابطه آن دو کشف شد، به قرارگاه پلیس برده شدند و مورد بازجوئی قرار گرفتند. مرد عرب از ازدواج با دعا سرباز زد. مردان خانواده با سنگسار دعا از «ناموسشان» دفاع کردند. نیازی به قانون و دادگاه نبود. خود حکم دادند و خود اجرا کردند. کاری که سده‌ها و هزاره‌ها کرده بودند.


سنگسار
دعا

خبر بیست روز بعد از حادثه، زمانی در جهان انعکاس یافت که چند صحنه از فاجعه بصورت فیلمی که با یک تلفن دستی گرفته شده بود، به صفحه‌های اینترتی راه یافت. دخترک را دیدیم که زیر پاهای پر نفرت مردان افتاده و سرش را میان دو دست گرفته است. مردها که از وابستگان دعا بودند و حدود هشت نفری می‌شدند پائین تنه دخترک را لخت کردند، بر پیکر پیچیده در درد او لگد زدند و سنگسارش کردند. جمعیت زیادی به تماشا ایستاده بودند. چند نفر هم که انیفورم پلیس به تن داشتند، موقع آوردن دعا به صحنه دیده می‌شدند. آنطور که از فیلم استنباط می‌شد، آنها سعی داشتند آرامش صحنه را حفظ کنند تا شاید خللی در اجرای جنایت پیش نیاید.

 

  نوشته شده در ساعت 16:53  توسط مهدی
 

.

هيچ وقت قمار نكردم جز يك بار، آن روز كه روي چمنها هر كدام گل سرخي در دست

 داشتيم. گلها را به هم داديم و باز هر كدام گل سرخي در دست داشتيم، گل من را

بوييدي و بازي را شروع كردي. گفتي :من مال تو ام و تو ؟ گفتم: من هم مال توام،

 بازي تمام شده بود و نتيجه ها معلوم ،من خودم را به تو باختم تا تو را بردم ، و تو

 خود را باختی تا من را بردي.

 

  نوشته شده در ساعت 23:54  توسط مهدی
 

   يادت هست اولين باركه به من گفتي دوستت دارم ..... سرم را پايين انداختموگفتم

نظر لطف شماست ...... سرم را بالا اوردي و گفتي نظر لطف من نيست نظردل من

است....... تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله باعث شد دل من هم صاحب نظر بشه و

بهت بگم من هم دوست دارم مگه دوسم نداشتي مگه دوست نداشتم ........ پس

چرا حالا تنها آغوش من ياد توست ..... يكي از ما دروغ ميگفت ..... من دوستت

نداشتم ..... من با ذره ذره وجودم تورا ميپرستيدم ....... من با ذره ذره وجودم عاشقت

بودم

  نوشته شده در ساعت 23:37  توسط مهدی