گوش کن با لب خاموش سخن می گويم روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر لحظه ديدار نزديك است باز من ديوانه ام ، مستم باز ميلرزد، دلم، دستم باز گوئي در جهان ديگري هستم هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست و آبرويم را نريزي، دل اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است بهش بگید دق می کنم دستاش تو دستام نباشه! یادت برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری اگه منو دودوست نداشته باشی ُ غیر من کسی رو داشته باشی الهی بمیری بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم خودم بمیرم! صدای تو هر شبانه در گوشم است دلم برایت تنگ شده است مگه نگفتی زود بر می گردی مگه نگفتی بدون تو دوووم نمیارم من تو این شهر غریب شدم بیا............دلم گرفته و سنگین است. غزلک
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
حاليا چشم جهانی نگران من و توست
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
![]()
وکوير در داغ تو خود را ترک ترک ميکرد
آسمان مدام چشمهايش را مي شست
دريا زخمی بود و وجودش را پر نمک ميکرد
باغبان گلها را ميچيد و می خشکاند و ول ميکرد
نانوا گريه هايش را هر روز الک ميکرد
کسی نمی ماند هر که آمده بود داشت ميرفت
دنيا به وفای خود باز شک ميکرد
تو رفتی و من ماندم و ياد تو اما ای کاش
جایی ... زمانی ... تصادفی به فراموشی من کمک میکرد.
![]()

![]()
![]()
![]()
بیاد بیاور این همه ترانه را که من ...........
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |





