تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گويم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس، مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسيد
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
اين همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خيالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
سايه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
وکوير در داغ تو خود را ترک ترک ميکرد
آسمان مدام چشمهايش را مي شست
دريا زخمی بود و وجودش را پر نمک ميکرد
باغبان گلها را ميچيد و می خشکاند و ول ميکرد
نانوا گريه هايش را هر روز الک ميکرد
کسی نمی ماند هر که آمده بود داشت ميرفت
دنيا به وفای خود باز شک ميکرد
تو رفتی و من ماندم و ياد تو اما ای کاش
جایی ... زمانی ... تصادفی به فراموشی من کمک میکرد.
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز ميلرزد، دلم، دستم
باز گوئي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي بغفلت گونه ام را تيغ
هاي، نپرسي صفاي رلفزم را دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست

لحظه ديدار نزديك است
بهش بگید دق می کنم دستاش تو دستام نباشه!
یادت برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری
اگه منو دودوست نداشته باشی ُ غیر من کسی رو داشته باشی الهی بمیری
بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم خودم بمیرم!
بیاد بیاور این همه ترانه را که من ...........
صدای تو هر شبانه در گوشم است
دلم برایت تنگ شده است
مگه نگفتی زود بر می گردی
مگه نگفتی بدون تو دوووم نمیارم
من تو این شهر غریب شدم
بیا............دلم گرفته و سنگین است.
غزلک


