« صدائی که برای همیشه خاموش شد »
باران می بارد همچون اشک ها در لحظه های تنهایی
همچون فریاد های من از مرگ عشق...
باران می بارد به سقف اتاقم تا که فرو ریزد
و مرا در این لحظه های تنهایی
آسوده سازد و دیگر هیچ فریادی به گوش نمی رسد که :
از مرگ عشق سخن بگویم ...
و شما ای آدمیان
باز هم به عشق بی فرجام و فانی خود ادامه می دهید
زیرا صدایی نیست که شما را آنگاه کند .
ای آدمیان عشق مرده است
چرا باور ندارید .
« چشمانت یاد آور اندوهی است سنگین از شکستن غروری نا به جا بود .
بر لبانت لبخند تصنعی نقش بسته بود اما دلت دریای آتش بود . با نگاهی
ملتمس گویی دریچه قلبم را گشودی تا افکار پریشان پنجره امید را شکستی
و راه جاده ی انتظار را نشانم دادی ، گفتی باورت کنم ، فرصتي دوباره برای
جبران گناه ناکرده ات می خواستی که دادم ولی افسوس که خنجر ناکسی
و نامردی از میان انگشتان لبریز از تردید ، لغزید و بر عشق و طپش های
بی صدای دلم نشست . درست مثل روزی که تنها به خاطر چشمان غزل گون
او عشق پاک و صادقانه ی مرا به زیر پا نهادی و له کردی و ثابت کردی که
بی رحم ترین مغرور عالمی ولی باز هم برایم عزیزی»

