تبليغاتX
‹‹ از دل تا قلم ››
درباره کارگاه طراحی قالب
لطفا چند لحضه صبر کنید ...
صدائی که برای همیشه خاموش شد...
 

 

« صدائی که برای همیشه خاموش شد »

باران می بارد همچون اشک ها در لحظه های تنهایی

همچون فریاد های من از مرگ عشق...

باران می بارد به سقف اتاقم تا که فرو ریزد

و مرا در این لحظه های تنهایی

آسوده سازد و دیگر هیچ فریادی به گوش نمی رسد که :

از مرگ عشق سخن بگویم ...  

و شما ای آدمیان

باز هم به عشق بی فرجام و فانی خود ادامه می دهید

زیرا صدایی نیست که شما را آنگاه کند .

ای آدمیان عشق مرده است

چرا باور ندارید .

 

 

  نوشته شده در ساعت 11:47  توسط مهدی
...
 

 

« چشمانت یاد آور اندوهی است سنگین از شکستن غروری نا به جا بود .

بر لبانت لبخند تصنعی نقش بسته بود اما دلت دریای آتش بود . با نگاهی

ملتمس گویی دریچه قلبم را گشودی تا افکار پریشان پنجره امید را شکستی

و راه جاده ی انتظار را نشانم دادی ، گفتی باورت کنم ، فرصتي دوباره برای

جبران گناه  ناکرده ات می خواستی که دادم ولی افسوس که خنجر ناکسی

و نامردی از میان انگشتان لبریز از تردید ، لغزید و بر عشق و طپش های

بی صدای دلم نشست . درست مثل روزی که تنها به خاطر چشمان غزل گون

او عشق پاک و صادقانه ی مرا به زیر پا نهادی و له کردی و ثابت کردی که

بی رحم ترین مغرور عالمی ولی باز هم برایم عزیزی»

 

  نوشته شده در ساعت 11:27  توسط مهدی