تبليغاتX
‹‹ از دل تا قلم ››
‹‹ از دل تا قلم ››

 

مرا ببخش


ای یار منو ببخش ، منی که همان مجرم چشمهای خیست هستم منو ببخش....

منو ببخش ای یار مهربان و بخشنده ام....

میدونم که دیگر طاقت اینهمه عذاب و شکنجه های عشق منو نداری ، میدونم که دیگه

مثل گذشته منو دوست نداری و میدونم دیگه آتش عشقت آن چنان که باید شعله ور

باشه  دیگه نیست و میدونم از من خسته و دلشکسته ای ، به من فرصتی دوباره بده و

منو ببخش.....

اگرچه بارها منو بخشیدی و بارها منو شرمنده خودت کردی  برای آخرین بار نیز به

من فرصت بده و منو ببخش......

عزیزم شرمندم، شرمنده اون قلب مهربونت ، اون احساس پاکت ، اون عشق بی

گناهت هستم.... به خدا شرمندم .......

میدونم که لیاقت اون قلب مهربون و عاشق و پاک تو رو ندارم ، میدونم که قلب شکسته

من نیز بی ارزش تر از اونی هستش که پیش تو بمونه....

میدونم از من سرد و خسته شدی... منو ببخش و مثل گذشته منو دوست داشته

باش عزیزم.........

مثل گذشته با درد دلهای عاشقانه ات منو آرام کن..... عزیزم به خدا شرمنده اون قلب

مهربونت هستم ... منو ببخش.......

میدونم که دیگه هر چه برات از عشق مینویسم مثل گذشته معنایی نداره ، و

همه و همه در خیالت تنها یک رویا و افسانه و یک دروغه ....

میدونم که از درد دلهام میخندی و از اشکهام بیذاری......ای یار منو ببخش....

گناه خود را میپذیرم ....... و با شرمندگی برای چندمین بار میگویم که مرا ببخش...

قلب شکسته ات را دوباره به من بازگردان تا با احساس پر از عشق نزد خود بگیرم

در مقابل آن سجده  میکنم و با فریاد به آن میگویم که مرا ببخش.........

ای یار میدونم که مثل گذشته منو دوست نداری و مثل گذشته عاشق و دلسوخته

من نیستی ، به تو حق میدم که از این عشق من پریشان باشی ، دلم میخواد باز

به همان دوران شیرین عاشقی مون  باز گردی و گذشته تلخ و اشتباه منو فراموش

کنی و منو از ته دل ببخشی.....

میدونم که قلبت مهربونه و میدونم احساسات قلبت مثل چشمه پاک و زلاله

پس به آن قلب مهربان و احساس پاکت قسم میدم که منو ببخشی

 

....... منو ببخش..... منو ببخش.... منو ببخش........

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:32 توسط مهدی| |

 

گفتم ، گفتی و اشک ریختیم...

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری

گفتم این کلمه رو از حفظ نمی گم از ته دلم می گم ، گفتی دلم رو نیز باور نداری!

سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم. مدتی سکوت با چشمايی خیس……

گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !

گفتی که تو قلبم رو شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ، بلکه احساست در هم

شکست،

گفتی ساكت باش میخواهم گریه کنم ، منم سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و

اشک ریختم!

گفتی بی خیالی از اشکهایم ، چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!

گفتی کاشکي عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه این دردها رو داره .

گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مونم.

گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشقه  تنهایی رو نمی شناسه!

و باز گفتی تنهایی ، گفتم کسی که عاشقه قلب یارش باید همون تنهایی او

باشه!

گفتی که این حرفات تکراری هستش ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!

گفتی که آغوشم رو میخواهی ، گفتم که منتظر بمون عزیزم!

گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوریت به غم نشستم!

گفتی که تو از حرفهام پریشونی ، گفتم حرفی نیست و حرفهات شکنجه ای بیش

نیست!

گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست

گفتم با اینکه این کلمه تکراریه و با اینکه باور نداری باز میگم که دوستت دارم

چیزی نگفتی و سکوت کردی !

گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشک از چشمام سرازیر شد!

و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار تو هم مثل من اشک ریختی و با بغض و

صدای آهسته گفتی که منم تو رو دوست دارم عزیزم، لبخند تلخی بر لبام

نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد!

باورم نمیشه!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:12 توسط مهدی| |

 

دوستت دارم

 

زنده ام چونکه در کنارمی، هستم چون که تو عشقمی و خوشحالم زیرا تو خندانی  

می میرم وقتی که می ری، نابود میشوم وقتی که از من دور می شی 

گریانم وقتی که غمیگینی ای عشق من ! پس بمون در کنار من

برای همیشه و تا ابد ، با من زندگی کن ، با عشقم ، نه با خاطراتم!

بمون و این زندگی رو برام غمگین تر ، و این دنیای بی محبت رو برام جهنم نکن!

بمون در این قلبی که مدتها انتظار میکشید تا چنین عشقی نصیبش بشه

حالا که تو آمدی و تو قلبم نشستی بیا و تا ابد عشق من و قلبم باش! 

اسمت امواج سهمگین دریای دلم رو آرام میکنه اسمت چشمهای منو

بهانه گیر می کنه، منو امید وار و آروم میکنه ،چشمه غرور رو در وجود من جاری میکنه!

غرور عشق ، و غرور به خاطر دوست داشتن بیش از حد!

معنای عشق را بیشتر از معنای واقعی خودش برام معنا کردی و بیشتر از آنچه

 تصور می کردم منو دوست داری!

حالا که منو با این عشق و دوست داشتن خودت شرمنده کردی من میخوام  

تو را بالاتر از تو  که منو دوست داری ، دوست داشته باشم، ای عشق من ! 

پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بیش از حد و از ته دل 

از تمام وجودم ، همچون رعد و برق آسمان در این دشت عشق در میان این 

همه عاشقان و در برابر خدای عاشقان با چشمهای گریون ، با صداقت و یکرنگی و یکدلی 

و احساس آرامش عشق و ذکر نام مقدس تو  ،  فریاد میزنم :

 

خیلی دوستت دارم عزیزم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:6 توسط مهدی| |

 

انگار که بی وفا شده ای!

دیگر به خاطر من ستاره ها را نمی شماری!

به خاطر من قید همه کس و همه چیز را نمیزنی!

چرا دیگر به خاطر من آن چشمهای زیبایت را خیس نمیکنی ٬ و گلهای

رنگارنگ باغچه را دسته دسته برایم نمیچینی!

دیگر به خاطر من سر به بیابان نمیگذاری ٬ و خاطره های تلخ را از یاد

نمیبری!

دیگر مثل گذشته با خواندن متنهایم اشک نمیریزی٬ و هیچ احساسی

 نسبت به من و عشق من و درد دلهایم نداری!

دیگر عکس مرا در آغوشت نمیگیری و با آن درد دلهایت را نمیگویی!

دیگر صحبت از آینده و آن رویای شیرین به هم رسیدنمان  نمیکنی!

دیگر نمیگویی که ای کاش در کنارم بودی و دستت در دستانم بود....

دیگر لحظه به هم رسیدنمان را در ذهنت به تصویر نمیکشی و حتی خواب

آن لحظه های شیرین را نمی بینی!

دیگر دائما نام مرا در زیر لبانت زمزمه نمیکنی و کلمه دوستت دارم را مثل

 گذشته هابه زبان نمی آوری!

دیگر احساسات مرا نمیپرستی و قلب مرا قبله دوم عبادتت قرار نمیدهی!

دیگر زمان گریه کردنم چشمهای تو بارانی نمیشوند و دیگر قبل از لحظه ای

 که صدای مرا بشنوی تپش قلبت تند تند نمیزند!

چرا دیگر به خاطر من ٬ به خاطر عشقت ٬ به خاطر آنکه سالهای سال به

پایش سوختی و ساختی محبت و امید هدیه نمیکنی؟

انگار که تو هم مثل همه بی وفا شده ای !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:36 توسط مهدی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت