تبليغاتX
‹‹ از دل تا قلم ››
درباره کارگاه طراحی قالب
لطفا چند لحضه صبر کنید ...
قصه...قسمت دوم
 

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم منو ببخشید از اینکه واسه آپ کردن

قسمت دوم داستان وقفه افتاد

 

قسمت دوم

نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد!

 
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز  خوبي مي‌شه ديد؟


نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي هم!


نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راهش مي‌ده غم؟

 

داش آکل، مرد  لوتي،


ته خندق تو قوتي!


توي باغ  بي‌بي‌جون


جم‌جمک، برگ  خزون!

 

ديگه دِه مثل  قديم نيس که از آب دُر مي‌گرفت

 

باغاش انگار بهارا از شکوفه گُر مي‌گرفت:

 

آب به چشمه! حالا رعيت سر  آب خون‌مي‌کنه


واسه چار چيکه‌ي  آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه.


نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه


پاي دار، قاتل  بي‌چاره همون‌جور تو هوا چش مي‌دوزه

 

ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟


رفته تو فکرِ خدا؟...»

 

ــ «نه برادر! تو نخ  ابره که بارون بزنه


شالي از خشکي درآد، پوک نشا دون بزنه:


اگه بارون بزنه!


آخ! اگه بارون بزنه!».

 

دختراي ننه‌دريا! دل مون سرد و سياس


چشم اميدمون اول به خدا بعد به شماس.

 

ازتون پوست  پيازي نمي‌خوايم


خود تون بسه مونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خوايم.

 

 

چادرِ يزدي و پاچين نداريم


زير  پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم.

 

بذارين برکت  جادوي شما


ده  ويرونه‌رو آباد کنه

 

شب‌نم  موی شما


جيگرِ تشنه مونو شاد کنه


شادي از بوي شما مس شه همين‌جا بمونه


غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي غم جابمونه...»

 

 

پسراي  عموصحرا، لب  درياي  کبود


زير  ابر و مه و دود


شبو از راز  سيا پُرمي‌کنن،


توي  درياي  نمور


مي‌ريزن اشکاي  شور


کاسه‌ي  دريارو پُردُر مي‌کنن.

 

دختراي  ننه‌دريا، ته  آب


مي‌شينن مست و خراب.

 

نيمه‌عُريون تن شون


خزه‌ها پيرهن شون


تن شون هُرم  سراب


خنده‌شون غُل‌غُلِ آب


لب شون تُنگ  نمک


وصل شون خنده‌ي  شک


دل شون درياي  خون،


پاي ديوار  خزه


مي‌خونن ضجه‌کنون:

 

«ـ پسراي  عموصحرا لب تون کاسه‌نبات


صدتا هجرون واسه يه وصل شما خمس و زکات!


دريا از اشک  شما شور شد و رفت


بخت مون از دم  در دور شد و رفت.


راز  عشقو سرِ صحرا نريزين


اشک تون شوره، تو دريا نريزين!


اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نمي‌ده


ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.


ديگه اون‌وقت تا قيامت دل ما گنج  غمه


اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه.


پرده زنبوري‌ دريا مي‌شه بُرج  غم مون


عشق تون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه همدَم مون!»

 

 

مگه ديوارِ خزه موش نداره؟


مگه موش گوش نداره؟

 

موش ديوار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:


ننه‌دريا، کج و کوج


بددل و لوس و لجوج،


جادو در کار مي‌کنه.


تا صداشون نرسه


لب  درياي  خزه،


از لجش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:

 

اسباي  ابرِ سيا


تو هوا شيهه‌کشون،


بشکه‌ي  خالي‌ي  رعد


روي  بوم  آسمون.


آسمون، غرومب‌غرومب!


طبل  آتيش، دودودومب!


نعره‌ي  موج  بلا


مي‌ره تا عرش خدا;


صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.


دخترا از دل آب داد مي‌زنن:

 

«ـ پسراي  عموصحرا!


دل  ما پيش  شماس.


نکنه فکر کنين


حقه زيرِ سرِ ماس:


ننه‌درياي  حسود


کرده اين آتش و دود!»

 

 


پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي  باد


هيچ صداي ديگه‌ئي


به گوشاشون نمياد!


غم شون سنگ  صبور


کج‌کلاشون نمدک


نگاشون خسته و دور


دل شون غصه‌تَرک،


تو سياهي، سوت و کور


گوش مي‌دن به موج  سرد


مي‌ريزن اشکاي  شور


توي  درياي  نمور...

 

 

 

جُم جُمک برق  بلا


طبل  آتيش تو هوا!


خيزخيزک موج  عبوس


تا دم عرش  خدا!


نه ستاره نه سرود


لب  درياي  حسود،


زير  اين تاق  کبود


جز خدا هيچ‌چي نبود


جز خدا هيچ‌چي نبود!

  نوشته شده در ساعت 20:12  توسط مهدی